درختی که سکه ی طلا می داد
یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچ کس نبود . یک پیر مرد ی بود که توی زندگی هیچ کس نداشت جز یه الاغ، روزی پیرمرد به همراه الاغش از خانه بیرون رفت در راه مردی رو دید که بسیار مشتاق بود تا الاغ پیرمرد رو با یک لوبیا معاوضه کنه مرد میگفت لوبیای او سحر آمیز است و معجزه می کند
پیرمرد هم قبول کرد الاغ رو داد و لوبیا رو گرفت
و در باغچه ی خانه اش کاشت و به او آب داد مدتی گذشت روزی که مرد از بیرون به خانه آمد در کمال نا باوری چیز عجیبی دید یک درخت زیبا پر از سکه های طلا در باغچه خود نمایی می کرد چند سکه برداشت و به مغازه طلا فروشی برد تا مطمئن شود که طلاست پس از اطمینان از طلا بودن آن سکه ها خوشحال به خانه برگشت طلا ها را از درخت چید و در کیسه هایی بسته بندی کرد و در جای امنی گذاشت تا کم کم از آنها استفاده کند آن پیرمرد که دیگر مرد ثروتمندی شده بود به شکرانه ی این نعمت خدادی هر شب جمعه به فقرا شام می داد و شکر خدا را به جا می آورد .




درختی که سکه ی طلا می داد


من از این سایت بسیار لذت بردم
مرسی بسیار عالی بود


